امروز موفق باش

http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1389/8/8/72824_253.jpg


ذهن آدمی مانند ساعتی است كه مدام از كار می ایستد
ذهن را باید با اندیشه های خوب كوك كرد


به چیزی که بدون آن هم زندگی میسر است اهمیت مده


رها از آرزوها میتوان اسرار را درک کرد در بند آرزو ها تنها میتوان جلوه ها را دید


یا درست حرف بزن یا درست سکوت کن


مردم موفق امروز كودكان جسور ديروز بوده اند


هيچ موفقيت ماندگاري، بدون پشتکار حاصل نميشود.


اميد و آرزو آخرين چيزيست که دست از گريبان بشر بر ميدارد.


يکبار شکست خوردم ، دوبار موفق شدم چيزي که مرا وادار کرد که به کوشش ادامه دهم و تسليم ناملايمات و مشکلات و موانع زندگي نشوم اراده بود.


نها خوشبختي واقعي هنگامي حاصل مي شود که خود را وقف رسيدن به هدفي کنيم.


سکوت سرشار از ناگفته هاست


امروز، دیروز هِ فرداست!


چکیده دانش های ادمی دو کلمه است:صبر و امیدواری


هرگز ناامید مباش چون ممکن است آخرین کلید همه درها را بگشاید


يك وجب عمل از صد فرسنگ وعده بهتر است


انسان نياز به انتخاب سرنوشتش را دارد نه پذيرش آن.


مادام که باور کنيم خود سرچشمه خوشبختي خويشيم، ميتوانيم روياهامان را به حقيقت بپيونديم.


به تو اطمینان می دهم که تا زمانی که از اتفاقات گذشته عبرت بگیری آینها برایت دوباره اتفاق نمی افتند

*وین دایر*


آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای ..............

گـــــــران نباش،" حــــال مـــن خـــــوب اســت " بــزرگ شـــده ام ...

دیگر آنقــدر کــوچک نیستـم که در دلـــتنگی هـــایم گم شــوم!
آمـوختــه ام،
که این فـــاصــله ی کوتـــاه، بین لبخند و اشک نامش" زندگیست "

آمــوختــه ام که دیگــر دلم برای " نبــودن " تنگ نشـــود . . .

راســــــتی، دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خــــــــوب یاد گـــرفتــه ام ...

" حــــال مـــن خـــــــوب اســت " ...خــــــوبِ خــــوب!


ستادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: < به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ > شاگردان جواب دادند < 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم >
استاد گفت : < من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟>

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید :

< خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.

< حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید >
و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟

درعوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .

اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد  خواهند آمد .

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری .

زندگی همین است!

 

کسی نمی داند

 


  نـہ نمـےدآنـے !


  هيچکس نمـےدآند. . .

  پشت اين چهره ي آرام در دلم چـہ مـےگذرد...

  نمـےدآنـے !

  کسي نمـےدآند. . .

  اين آرامش ِ ظاهــر و اين دل ِ نـا آرام ،

  چقدر خستـہ ام مـےکند . .

مثل باران خاطراتت ماندنيست
لحن پر مهر صدايت خواندنيست
گرچه ما اندک زماني در کنارت بوده ايم
تا ابد مهر و وفايت ماندنيست .

دلتنگی ها.!.!

گلوی آدم را باید گاهی بتراشند...

تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود...

دلتنگی هایی که جایشان نه در دل،که در گلوی آدم است...

دلتنگی هایی که میتوانند آدم را خفه کنند...!!!

نام من عشق است...

شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم
که چون شب‌بو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم

مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد
و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم

شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم
همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم

اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست
که من گریانده‌ام یک عمر دنیا را به آهنگم

به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است
فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم

“مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید”
همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم 

 

آیا باید از خدا ترسید ؟

جواب این سوال بستگی به درک و شخصیت و شعورآدمها دارد . اینروزها مد شده که یک عده ای شعار میدهند خدا که ترس نداره ، خدا اینقدر مهربونه و بخشنده است که ازگناهان انسان میگذره البته این حرف درسته ، اما بشرطی که انسان به آن درجه از کمال وشعور رسیده باشد که خود را در شرایط گناه قرار ندهد ،اینکه من امروز با این ذهنیت بگویم نه از خدواند نباید ترسید و اصولا خداوند مهربان و رحمتش بیشتر از گناهان من است و لذا برای انجام دادن فعل گناه برای خود مجوز و توجیه ای بسازم اشتباه است . من شخصا فکر میکنم و میگویم ؛

 (( ترجیح میدهم از خداوند بترسم و گناه نکنم  ، تا اینکه فعل گناه را انجام بدهم وبگویم خداوند بخشنده و مهربان است . ))  

دوستت دارم عشق من...

چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو

دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو

گفتم حالا که عهدی بستم و عهدی با من بستی

وفادار بمانم و عشقم را به تو ثابت کنم

گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری  

تا نفس دارم با تو بمانم

روزها گذشت... روز و شبم با عشق و محبت های پوچت گذشت

من میگفتم از رویاهایم ، تو میخندیدی به آرزوهایم!

درد دلهای بی جواب ، چند شب است نیامده به چشمهای خواب

عشق اینگونه جواب مرا داد ، تو به من پشت کردی و

همان دلخوشی های پوچت، زندگی ام را بر باد داد!

روزی آمد که دیدم دستت درون دستهای کسی دیگر است

قلبت مال من نیست و در کمین بیچاره ای دیگر است

قلبت شلوغ شده و زندگی ات تباه

نمیدانم چرا تو آمدی و مرا شکستی ، من که نکرده بودم گناه!

تو لایقم نبودی 

 حالا دیگر بی ارزشتر از آنی که حتی لحظه ای به تو فکر کنم 

برو که نمیخواهم فکرم را حتی با خیال بی خیالی تو خراب کنم!

این را نوشتم نه به خاطر اینکه به یادت هستم

خواستم بگویم که بدون تو اینک خوشبخترین عالم هستم

خواستم بگویم که قلبم مال یکی است که حتی  

یک تارموی او را هم با یکی مثل تو عوض نمیکنم

تمام دنیا را به من بدهند او را ترک نمیکنم

او جایش تا ابد در قلب من است ، هیچگاه به عشقش شک نمیکنم ....

یک روز میرسد قلبت را میشکنند ، تنها میمانی ، پشیمان میشوی

در به در کوچه و خیابان میشوی و در حسرت روزهای با من بودن میمیری.... 

 

بازم اعتراف کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده...

اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم

باور نمیکنم اینک بی توام

کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی

تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ،

تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم...

کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم

با چشمهایم نازت کنم

در حسرت چشمهایت هستم ،

چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده

در حسرت گرمی دستهایت

تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ،

هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...

کاش بودی و به بهانه هایت نیز راضی بودم ،

کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم

هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز گذشتم جز تو ،

هر چه خواستم فراموشت کنم همه را فراموش کردم جز تو ،

هر چه خواستم به خودم بگویم هیچگاه ندیدم تو را ،

چشمهایم را بستم و باز هم دیدم تو را

هر چه خواستم دلم را آرام کنم ،

آرام نشد دلم و بیشتر بهانه تو را گرفت

هر چه خواستم بگویم بی خیال ،

بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی

که فکرش هم نمی کنی رفتم...

میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد ،

میخواستم دلم را راضی کنم ، یاد تو باز هم به سراغم آمد ،

میخواستم از این دنیا دل بکنم ، دلم با من راه نیامد ...

بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست

بدجور از نبودنت شاکیست ،
هر جا هستی برگرد که اصلا حالم خوب نیست....